دو ست ندار م بگویم دوستت دارم دوست دارم بدانی که دو ستت دارم.
قطار سوی خدا می رفت و همهی مردم سوار شدند اما وقتی به بهشت رسیدند همگی پیاده شدند . وفراموش
کردند ک مقصد خدا بود نه بهشت.
دلم آنقدر خسته است که می خواهد برود گوشه ای پشت به دنیا زانوهایش را بغل کند وبگوید خدایا من دیگر بازی نمی کنم.....!
یاد رفیق کردن در کنار ما آرزویی بی کران است یادت کردم تا در خلوت خود فکر تنهایی نکنی فدات.
زندگی شراب تلخیست که همه محکوم نوشیدنند پس می نوشیم ب سلا متی آن هایی که دوستشان داریم و نمی دانند
عجب رو زگاریست آنکس که می گفت دنیا را به آتش می کشداگر روزی مرا با غریبه ای ببی ند حالا حاضر نیست کبریتی روشن کند تا ببی ند کجا هستم!
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2